در ان دورها
در پس ان بركه ي خشك
در امتداد ان جنگل انبوه
كلبه اي خواهم ساخت
دور از اين هياهو ي جهان
دور از دغدغه و فرياد وفساد
كلبه اي خواهم ساخت
تنهاي تنها هستم و هيچ كس نيست يارم
بدون هيچ همراه و ياوري
هيچ فردي نيست جز صاحب او
او كه افريد او را
پس افرين بر او
او كه جدا كرد من را از خودم
او كه در سختي ها رها ساخت
او هست او مي بيند و مي شمارد كارهايم
در انجاست كه
كلبه اي خواهم ساخت
در پس ان لاله هاي سرخ رنگ
در پس ان شقايق هاي رنگارنگ
تا شقايق هست نمي توان زندگي كرد
بايد ماند و رفت
بايد با او ماند و تنها رفت
كلبه اي خواهم ساخت
از چوب و گلهاي مريم
از چوب و گلهاي سرخ
مي بوسمش ودر كنارش مي شينم
در كنار ان چاه عميق
همدمي دارم كه همزادمست
در غم من ناراحت و در شاديم خوشحال
با من مي خندد و با گريه ي من اشك ريزان وجود است
كلبه اي خواهم ساخت
با اين دو دستم
با اين فكر و انديشه و روح
پنجره فكر هوا عشق زمين مال كيست
مال اينده ي ماست
از ان ساختن كلبه
برگي ديگر از صفحات زندگيم جدا شد . سالي ديگر بر من با تمامي سختيهايس گذشت .
سالي كه ديگر تكرار شدني نيست . سالي سخت با تمام مصيبت هاي ان .
اما هنوز روي پايم . هنوز به اينده اميدوارم .
هنوز برين باورم كه مي توان ساخت و تغيير داد .
مي توان جبران كرد .
نمي دانم كه انچه كه مي گويم و مي نويسم چقدر خواننده داره چون برام اصلا مهم نيستم .من به
تاثير ان بيشتر اهميت مي دهم .
مي خواهم بگويم كه تجديد در زندگي هر لحظه بهترين لحظه ست و هيچ وقت دير نيست .
تجديد در تفكر تجديد در عشق .
اما نه .
فكر نكنم كه تجديد نظر در عشق اسان باشد زيرا همانند اعتياد به مواد مخدر كه در خون نفوذ مي كند و سخت بيرون مي رود انگاه عشق نيز اينگونست كه در وجود وقلب شما كه منشا پيدايش شماست نفوذ مي كند .
اري سخت است .
بگذريم كه ماندن جايز نيست
هر شب در يك دستم فال حافظ هست و دو چشمانم به راه
بي امتداد
تاريك
مي نگرم واز حافظ ملتمسا مي خوام كه حقيقت را بگويد
نمي دانم چه كنم
ديگر شقايقي برايم نمانده است تا زندگي كنم .
ابي دريا با ابي اسمان برايم يك رنگست
ديگر تفاوتي ميان سياهي و ظلمت قائل نيستم
ديگر ماندن وبودن را قبول ندارم
چرا ؟
چرا اينگونه ام ؟ زيرا عاشقم
مگر هر عاشقي اين گونه است ؟ اري هر عاشق نرسيده به معشوق اينگونه است
رسول اكرم (ص)
{ عشق پاك كفاره ي گناهان است }
خداي من
در غم دوري يار چه كنم
در اسيري اين دل در دست عشق چه كنم
در پريشاني روح در اين حال چه كنم
انجا كه اسمان رنگ ديگرست .من انجا ماوا دارم
ماوا با صاحب دل
با اين زندان بان سنگدل
با او كه مروت ندارد
با او كه عشق سرش نمي شود
واي خداي من . اگر او مرا نخواهد چه .
يعني به زور مرا تحمل مي كند
خداي من
ابهام را از دل من دور كن
پروردگارا
تو افريننده ي او هستي
تو واسطه ميان دل من و قلب سنگ او هستي
خداي بگو به من كه چه مي خواهد
بگو به من كه از چه مي گويد و از چه مي نالد
ايا همي معشوقان اينگونه اند
گمان نكنم
او مرا نمي خواهد
اري
بايد روزي چند با تكرار كنم
او مرا نمي خواهد آو مرا نمي خواهد او مرا نمي خواهد ....
اما من او را مي خواهم
من براي رسيدن به تلاش مي كنم
من به زور به مي فهمانم كه مي خواهمش
حتي اگر در اين راه با خودش مقابله كنم
رسواي عالم شدم كه چه
#... سلام بر صاحب زيبايي...#
اسمان از ان توست اگر لحظه اي به من فكر كني .
دريا غرش چشمان توست اگر از من روي گرداني .
ابرها طره ي چهره ي توست اگر به من بينديشي .
در پس پرده اين تويي چشم انتظار .
در پشت از چشمان سياه اين تويي عاشق واقعي .
اما اين منم كه بي تاب و توان چشم به راه تو